تبليغاتX
لیلی گمنام

لیلی گمنام

عمو جمال برای چی اومده شیراز؟
همینطوری برای دیدار.
فقط همین.
نمیدونم.
فکر کن حرفی صحبتی چیزی!


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط لیلی |

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط لیلی |

به اتاقهایی که روبروی آشپزخانه بود اشاره کرد:یکیش اتاق مانیه یکی دیگه ش هم قابل شما رو نداره.
مادر مقداری از وسایلی رو که آورده بود به رضا داد و گفت:بیا مادر اینا رو برای تو آوردم.
رضا مثل بچه ها خوشحال شد و گفت:دست شما درد نکنه اینا مگه برای مانی نیست؟
نه مادر این بسته ها اسم داره نگاش کن.



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط لیلی |

قرار بود من جای اون برم.میدونی که ما شریکیم.اما روز آخر رفت و برای خودش بلیط گرفت.شانسو میبینی؟با پروانه نقشه ریخته بودن که توی تعطیلات نوروز منو راضی به ازدواج کنن چه نقشه مسخره ای هم کشیده بودن!
یعنی شما میدونستید؟
رضا گفت:مگه تو هم میدونی؟فکر کردن من احمقم که اگه مانی بگه بیفت تو چاه بگم چشم همه اش هم تقصیر خودمه.
چطور؟


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط لیلی |

تولدت مبارک................؟؟؟؟؟


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط لیلی |

حوصله لباس عوض کردن رو نداشتم. می خواستم بخوابم اما مادرم پشت سر من وارد اتاق شد.
- مادرجون لباس خوبی بپوش، ما اینجا مهمونیم عزیزم. دلم نمی خواد دخترم نامرتب باشه، اخم هم نکن. بهشون برمی خوره. حالا هم طوری نشده، یکی دو روز می مونیم و برمی گردیم. انشا... سفر بعدی وقتی می آییم مانی هم باشه، پاشو کاراتو بکن بیا بیرون. عمو جمال و ملیحه خیلی مهربونن، حتما بچه هاشون هم مهربونن.
حق با مادر بود. این عقیده همیشگی او بود که دیگران مسئول ناراحتی ما نیستند. داشتم روسری جدیدی می پوشیدم که صدای سلام و احوالپرسی گرمی از بیرون شنیدم. احتمالا رضا پسر عمو جمال آمده بود. لباسم را مرتب کردم و از اتاق خارج شدم. دداشتم از تعجب شاخ درمی آوردم. دختر و پسری که در خانه مانی دیده بودم روبه روی من ایستاده بودند. وضع آنها از من بدتر بود و حسابی جا خورده بودند. پس این آدم ندیده رضا بود! باز هم وحشتناک به من خیره شده بود. عمو جمال به وضع اسف بار دختر و پسرش خاتمه داد. جلو امد و سقلمه ای به رضا زد:
- این مریم خانمه، خواهر مانی.
رضا با تته پته گفت:
- سلام، معذرت می خوام من...امروز.....
نگاه عاقل اندر سفیهی به او کردم و گفتم:
- خواهش می کنم. من امروز مدیون اطلاعات وسیع شما شدم!
عمو جمال با لبخند دست دخترش را گرفت و نزدیک من آورد:
- این دخترم پروانه است.
دستم را جلو بردم و در حالی که به چشمهای متعجبش نگاه می کردم گفتم:
- من هم چهارمی هستم!
پروانه سرش را پایین انداخت و پدرم که نزدیک ما بود با تعجب گفت:
- چهارمی؟!
- مگه بهتون نگفتم؟ امسال بین دوستام من چهارمین نفری بودم که برادرش رفته دبی. الان داشتم به این موضوع فکر می کردم.
نشستم و ملیحه خانم که خاله صدایش می کردم برایمان چای اورد. رضا هر چند لحظه یک بار سرش را بلند می کرد و مرا نگاه می کرد. پدرم که متوجه شده بود به من نگاه کرد و لبخند زد. خجالت کشیدم و با خودم گفتم « باید این پسره رو ادبش کنم
چای را که خوردم همین که سرش را بلند کرد با عصبانیت و خشم نگاهش کردم. فوری سرش را پایین انداخت. این دیگر چه دوستی بود که مانی پیدا کرده بود؟ حتما وجود این پسر باعث اخلاق ناخوشایند مانی در رابطه با دخترها شده، خودش اهل این حرفها نبود. عمو جمال رضا رو صدا کرد و او را به دنبال دختر دیگرش پریسا فرستاد. آهسته به مادرم گفتم:
- تا فردا اینجا پر از بچه می شه!
مادر آروم به پهلوم زد و گفتک
- تا شب هنوز خیلی مونده، می تونی بری یه کم قدم بزنی.
با اکراه بلند شدم و به طرف حیاط رفتم. پروانه هم دنبالم آمد.
- با من بیا. اینجا کوچه های خیلی قشنگی داره. زیبا و خلوت، مناسب قدم زدن.
با هم راه افتادیم. مثل اینکه می خواست چیزی بگه. ساکت موندم تا حرفش رو بزنه.
پروانه گفت:
- امروز خیلی بد شد، نه؟
- نه، تجربه خوبی بود.
- مسخره می کنی؟
- ببینم، یه سوالی بکنم ناراحت نمی شی؟
- نه به خدا، هر چی می خوای بپرس.
- این آقا داداشت، رضا....چرا این طوریه؟
- عقب افتاده است!
- شوخی می کنی؟ شنیدم بودم درسخونه، فیزیک خونده، مانی کلی ازش تعریف می کرد.
- آخه مانی هم عقب افتاده است!
- قرار شد درست جواب بدی.
- یادم رفت، سوال چی بود.
- حتماً تو هم عقب افتاده ای؟
خندید و گفت: بعضی وقتها.
- نگفتی داداشت چرا اینطوری؟ یه جوری به من نگاه می کرد انگار جن دیده.
- بس که بیچاره خودش رو حبس کرده و دختر ندیده، دچار شوک شده بود.
- آره معلوومه، خیلی سر به زیره!!
- باور نمی کنی؟ حالا کم کم متوجه می شی.
- همین الان متوجه شدم. راجع به مانی راست می گی؟
- که عقب افتاده است؟
- لوس نشو، راجع به دخترایی که اومدن ببیننش و من چهارمی بودم.
- اون جریان داره.
- خب بگو.
- باور نمی کنی.
- تو بگو، سعی می کنم باور کنم. دیگه هم بیا برگردیم. هوا داره تاریک می شه، اینجا رو چه طوری پیدا کردی؟
- اینجا رو شوهرم پیدا کرد.
با تعجب گفتم:
- تو شوهر داری؟
- آره. البته هنوز عقد کرده هستیم.
- فکر می کردم دخترا وقتی که عاقل شدن، ازدواج می کنن.
پروانه با اخم ساختگی گفت:
- دست شما درد نکنه، منم عاقل بودم.
- جدی می گی؟ چقدر قیافه ات دیدنی بوده. پس چرا اینطوری شدی؟
- تو هم هی می پرسی چرا این طوریه، اون اون طوریه، خب معلومه، چون ازدواج کردم. این حالت های جدید از اثرات ازدواجه.
- حالا اون بخت برگشته کجاست؟
- خونه مامانش!
- طفلک، پناهنده شده؟
- نه خیر برای تجهیز قوا و حمله مجدد آماده می شن!
به خونه که رسیدیم گفتم:
- زود باش بگو دیگه جریان چیه؟
- بیا پشت باغچه بشینیم، کسی ما رو نبینه!
- محرمانه است؟
- محرمانه اش کنیم، هیجانش بیشتره.
نشستیم و مثل بچه هایی که کار خلافی مرتکب شده اند و از ترس پنهان می شن سرهامون رو دزدیدیم.
پروانه گفت:
- راستش رضا خیلی زیادی نجیب و سر به زیره!
- فکر نمی کنی تو این حالت پلیسی که ما هستیم، نباید جوک بگی؟ صدای خنده مون مخفیگاه مونو لو می ده.
- گفتم باورت نمی شه، اما واقعیت همینه، مامان چند تا دختر براش نشون کرده ولی نمی آد اونا رو ببینه، می گه روم نمی شه نگاشون کنم زشته.
- آخی نازی، چقدر کمرو!
- یه کم حوصله کن و گوش بده. با مانی این نقشه رو ریختیم. قرار شد وقتی مانی رفت، چند تا از دوستاش بیان و در بزنن و هی من بگم دوست دخترای مانی هستن.
- که من چهارمی بودم.
- آره.
- خب؟
- خب که خب.
- خب این چه فایده داره؟
- آخه این خنگ خدا روگردانی از دنیا و جمعیت نسوان را از آقا داداش شما یاد گرفته! اولها اینطوری نبود. تازه خیلی هم سر و گوشش می جنبید.
- تو که الان گفتی دوست دخترای مانی می اومدن سراغش، پس چطور مانی رویگردان و نمی دونم چی چیه؟
- عقب افتاده! من گفتم دوستاش نه دوست دختراش.
- یعنی تو فکر می کنی رضا مقلد بی چون و چرای مانیه و هر کاری که مانی بکنه اونم چشم بسته قبول میکنه، آره؟
- یه همچین چیزایی!
- احمقانه است! یعنی اگه این چیزی که تو می گی درست باشه، ببخشیدها، داداشت یه تخته اش کمه!
- نه بیچاره، فقط عقب افتاده است!
خیلی زود با پروانه صمیمی شدم. از من یک سال بزرگتر بود. نگاه مخصوصی به اطرافش داشت. همه چیز را اول از جنبه طنزش می دید. خیلی کم متوجه جدی و شوخی بودن حرفهاش می شدم. کیف می کرد وقتی کسی سر از حرفهاش درنمی آود. اون شب نئقع شام تمام مدت به حرفهای پروانه فکر می کردم. یعنی شخصیت رضا این قدر خوشگل نگرفته بود که مقلد بی چون و چرای مانی باشه که حتی از خودش هم کوچکتر بود؟! در واقع اصلا به او نمی آمد که چنین شخصیتی داشته باشد. خیلی مایل بودم که با نگاه کردن به چهرهاش بیشتر پی به خصوصیاتش ببرم، اما حتی یکبار هم سرش را بلند نکرد. تمام مدت مشغول گفتگو با پدرم بود. کاملا مشخص وبد که پدر علاقه خاصی به این پسر دارد که فکر می کنم از دوران کودکی رضا شکل گرفته بود. روز بعد همه وقتم رو در خونه گذروندم. نه حوصله بیرون رفتن را داشتم و نه کاری بود که انجام بدم. شرجی هوا هم داشت خفه ام می کرد. تا بعدازظهر برای من قرنی گذشت بالاخره به پدرم گفتمک
- پدر بهتره برگردیم شیراز، خسته شدم.
عمو جمال گفت:
- همه اش تقصیر این بچه هاست که مهمون نوازی بلد نیستند، بابا پروانه بلند شید این مریم خانم رو اقلاً تا ساحل ببرید.
رضا که مشغول تماشای تلویزیون بود سرشو به طرف ما برگردوند و گفت:
- مریم خانم خاضر شید، همه با هم بریم ساحل، شاید اقلا از ساحل اینجا خوشتون بیاد.
بی حال و حوصله بلند دشم و به اتاق پروانه رفتم. جز من و پروانه هیچ کس حاضر نشد. دوباره گرفتاره این دوتا شده بودم.هر سه قدم زنان تا ساحل رفتیم. باز م رضا اصلا سرش رو بلند نمی کرد. وقتی روی شنهای ساحل نشستیم چیزی به غروب خورشید نمانده بود. چقدر دریا آرام بود. موجها آهسته و متوالی به طرف ساحل می آمدند و پیش پای ما به خاک می افتادند. تا اون روز هرگز غروب خورشید رو این قدر زیبا ندیده بودم. مثل عروسی ه از خجالت سرخ شده باشه با شرم آهسته آهسته زیر چادر شب پنهان می شد و موقع رفتن، روی دریا خطی به یادگار از خودش به جا می گذاشت. محو تماشای دریا و غروب بودم. نسیم خنکی که از روی آب بلند می شد صورتم را نوازش می داد و شور و هیجان رو دوباره به قلبم سرازیر می رد. به طرف پروانه برگشتم تا این حس زیبا را در او هم ببینم اما او مشغول کشیدن خطهای کج و معوج روی شنها بود. انگار اصلا خورشید و دریا رو نمی دید. یا اونقدر این صحنه ها رو دیده بود که دیگر براش جذابیت نداشت. بی اختیار به رضا نگاه کردم، لبخندی زد و گفت:
- قشنگه، نه؟
سرم رو به علامت تایید تکون دادم و لبخند زدم. رضا نفس بلندی کشید و گفت:


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط لیلی |

پنجمین روز آمدنم به شیراز هم سپری شد. اما هر بار صحبت از رفتن می کردم با مخالفت مریم و پدر و مادرش روبه رو می شدم. هنوز هم مریم چیزی از ازدواج و جدایی از شوهرش را برایم نگفته بودم و من داشتم از شدت کنجکاوی یا به قول مریم فضولی محترمانه دق می کردم. البت متوجه چیزهایی شده بودم. اینکه رضا هر روز سر ساعت شش بعدازظهر به مریم زنگ می زد. در این چند روزه مهدی که گویا در یزد با یک دختر یزدی هم نازمد بود یکی دوبار به خاله زهره تلفن کرد، اما مانی هیچ تماسی نداشت و من حدس زدم که احتمالا به دلایلی با اعضای خانواده مشکل دارد، اما چیزی که حسابی کلافه ام کرده بود، سر درآوردن از رابطه مریم و رضا بود. گرچه مریم می گفت که فقط یک رابطه کاری دارند اما با توجه به برخوردهایی که با رضا داشتم نمی توانستم حرفش را قبول کنم. داشتم فکر می کردم که چه نقشه ای سر هم کنم تا سر از کار مریم درآورم که با یک سینی چای وارد اتاق شد. سینی را روی میز تحریرش گذاشت و لبه تخت نشست.
- چی شده ستاره قشقرق به فکر فرو رفته، نکنه مریض شدی؟
- نه بابا نمی دونم چرا یه دفعه یاد روزهای تنهاییم افتادم.
- روزای تنهاییت؟
سری تکان دادم و گفتم:
- هر کس روزهایی داره که احساس می کنه در این دنیای به این شلوغی، تنهای تنهاست. حتی اگر اشناهای زیادی اطرافش را گرفته باشن. برای من هم پیش اومد. وقتی که از اینجا رفتم دو سه سالی پیش سیما بودم. روزهای بدی نبود. سیما خیلی مواظبم بود تا با محیط اشنا بشم. همه جا با هم بودیم. برعکس سهیل که خیلی به ما رو نمی داد قاطی زندگیش بشیم. مزاحم نمی خواست. اما وقتی سیما ازدواج کرد دیگه مایل نبودم با اون زندگی کنم. این موضوع رو از نگاه شوهرش هم فهمیدم. درست سه روز بعد از ازدواج سیما، جل و پلاسم رو جمع کردم و پیش سهیل رفتم. سهیل هم درست سه روز منو تحمل کرد و بعدش سوئیتی برام اجاره کرد. بالاخره بعد از یکی دو سال که درسم تمام شد واقعا مستقل شدم. کارخوبی پیدا کردم و برای خودم آپارتمان آبرومندانه ای اجاره کردم. زندگیم کم و بیش رو به راه شده بود. این اواخر خیلی دلتنگ بودم. هر وقت به یاد اینجا می افتادم اشکم سرازیر می شد و می فهمیدم که حتما باید سری به اینجا بزنیم و بالاخره تصمیم گرفتم به این سفر خاطره انگیز بیام.
نگاهی به صورت متفکر مریم انداختم و گفتم:
- خب بسه، پاشو که دیگه حوصله وراجی ندارم.
- حالا می حوای چیکار کنی؟ دوباره برمی گردی؟
- می خوام برم ببینم خاله زهره شام درست کرده یا مجبورم تو رو بکشونم بیرون مهمونت باشم؟
- لوس نشو ستاره، راجع به زندگیت می گم.
- هی، انگار تو از روضه خوندن من خوشت اومده، اما من اهل ناله و زاری نیستم. اگر هم می ترسی که برای همیشه همین جا پیش تو بمونم، باید بگم با نهایت تاسف ترست یه جورایی به جا و منطقیه، چون خیلی داره بهم خوش می گذره!
مریم گفت:
- بیخود کردی. منو از کار و زندگی انداختی، معلومه که خوش می گذره، پس این همه مقدمه چینی کردی که دلم برات بسوزه و نگهت دارم؟
- واقعا دلت برام سوخت؟
- یه کمی، اما به نظر من تو....
هنوز حرفش تمام نشده بود که تلفنش زنگ زد با خنده گفتم:
- شازده که ساعت شش زنگ زد! دوباره چی کار داره؟
- خفه شو فتنه! از کجا می دونی اونه؟ روزی صدبار این لعنتی زنگ می خوره!
- چون تو صدای زنگش رو می شناسم.
مریم با نگاهی با تلفنش به من لبخند زد و دستش را به علامت سکوت جلوی صورتم گرفت و شروع به حصبت کرد.
- الو سلام...
......
نه.
.....
چطور؟ خبریه؟
.....
حب اگه راجع به قرارداد جدیده که فردا می آم شرکت.
...
پس چیه؟
....
نه نمی شه.
....
بهت می گم امکان نداره....چه اصراریه....باشه، باشه فردا با خودم می آرمش شرکت.
....
حتما خودم بهش می گم.
......
خداحافظ.
تلفن را که قطع کرد چشمکی زدم و گفتم:
- دیدی گفتم شازده است؟!
- زنگ زده بود برای فردا نهار دعوتمون کنه.
- آفرین! خیلی بچه خوبیه. راستی گفتی کجا آشنا شدید؟
مریم خندید و در حالی که موهایش را می بست گفت:
- یادم نمی آد گفته باشم.
- آها راست می گی، یادم رفته بود.
************************ *****************************
وارد شرکت که شدم حیرت زده شدم. می دانستم کار مریم در رابزه با صادرات و واردات کالاست اما باور نمی کردم چنین دم و دستگاهی داشته باشد و عجیب تر از آن که رئیس هیئت مدیره شرکت هم مریم بود! در طول یکی دو ساعتی که مریم و رضا و چند مرد دیگه در سالنی مشغول صحبت بودند خیلی راحت با ویدا منشی شرکت، دوست شدم و او همین که دید من رفیق رئیسش هستم با احترام کامل و برای این که حوصله ام سر نرود تمام چیزهایی که راجع به شرکت می دانست را برایم توضیح داد، از جمله اینکه شعبه اصلی شرکت در امارت است و یک شعبه هم در تهران است که البته آنها هم زیر نظر خانم رادنیا و آقا معتمد اداره می شوند، انواع و اقسام کالاها را وارد یا صادر می کنند، طرف معاملانشان شرکتهای بزرگ و گاهی اوقات مراکز دولتی هستند و جالب اینکه چون مقدار سهام مریم از شرکت بیشتر از نصف آن است، تمام قراردادها باید با موافقت مریم بسته شود و اعتبار امضای خانم فوق العاده است. متاسفانه ویدا از زندگی خصوصی هیچ کدام اطلاع درستی نداشت فقط می دانست که بیشتر سفرهای داخلی و خارجی به عهده آقای معتمد است به این دلیل که خانم رادنیا از مسافرت خوششان نمی اید.
نزدیک ظهر بود که با مریم و رضا از شرکت خارج شدیم.رضا در ماشینش را برایم باز کرد و گفت:متاسفم که چند ساعت معطل شدید حالا هر جا شما دوست دارید بریم.
شما خودتون در این مورد خیلی خوش سلیقه اید دفعه پیش فراموش نکردم.
مریم با حالتی عصبی رو به رضا گفت:خب نگفتی چی شد؟
رضا از آینه ماشین نگاهی بمن کرد و بعد بطرف مریم چرخید و گفت:صبر داشته باش.
دیگر تا رسیدن به مقصد هیچکدام صحبتی نکردیم.اندک زمانی بعد هر 3 پشت میزی در یک رستوران شیک نشستیم و رضا سفارش غذا داد و به مریم گفت:اول غذا میخوریم خیلی گرسنمه بفرمایید ستاره خانم سرد میشه.
احساس کردم که مریم اصلا ارام نیست.رضا هم متوجه شد چون ضمن صرف غذایش گفت:مریم آقای رفعتیان رو میشناسی؟
مریم صاف نشست و جرعه ای آب نوشید :کدام رفعتیان؟دکتر رفعتیان رو میگی؟
آره فکر میکنم همین باشه.
مریم گفت:همکار عمومه چطور مگه؟
رضا دوباره نگاهی بمن کرد و با تردید از مریم پرسید:چطور آدمیه؟
مریم گفت:خب شناخت زیادی ندارم عمو که ازش تعریف میکنه میگه خانواده اصیل و خوبی هستن.
رضا دوباره نگاهی بمن کرد حس کردم از حضور من راضی نیست.احتمالا مطلبی بود که قرار بود عنوان شود خصوصی بود.دستهایم را روی میز گذاشتم و گفتم:اگه اجازه بدین من یه گشتی بیرون بزنم اینجا حیاط قشنگی داره.
مریم که متوجه منظور من شد با لحن جدی و کمی بلندتر از حد معمول گفت:ستاره بشین بعد با هم میریم.
با تردید نگاهی به رضا کردم.
مریم گفت:رضا میشه راحت باشی و ادامه بدی؟
پسر دکتر رفعتیان اومده بود شرکت.
نمیدونستم پسر داره خب؟
انگار پدرش با عمو صحبت کرده بود...
مریم گفت:میخواد وارد کار تجارت بشه؟احتمالا خیال میکنه از پزشکی راحت تره؟
رضا گفت:مریم اون بخاطر مسئله دیگه ای اومده بود.
مریم با تعجب پرسید:چه مساله ای؟
بعد انگار تازه متوجه منظور رضا شد با چشمای دریده نگاهی پر از خشم به او افکند و گفت:پس ناهار امروز به افتخار آقای نمیدونم چیه...اره؟
صدا و دستهایش با هم میلرزیدند اما ادامه داد:پدر هم میدونه؟فکر میکنم ما قبلا در این مورد با هم به توافق رسیده بودیم که لااقل تو یکی دیگه برای من لقمه نگیری.
عمو ازم خواهش کرد باهات صحبت کنم.
مریم با لحن عصبی و پرخاشگر گفت:میتونستی قبول نکنی تو راجع به من چی فکر میکنی؟خیال میکنی من محتاج کمک تو هستم؟میخوای چی رو ثابت کنی؟اینکه خیلی مردی؟...با عمو جون و خاله جونت برای من تصمیم میگیرید...تو چه حقی داری که...
رضا که تا بناگوش سرخ شده بود یکدفعه دستش را روی میز کوبید و با تحکم گفت:مریم بسه دیگه!همین الان ساکت شو...دیگه لازم نیست حرفی بزنی.
مریم گفت:چرا لازم نیست؟چون تو خوشت نمیاد...چون دلت میخواد تصمیم گیرنده همیشه تو باشی؟فقط تو...حتی راجع به زندگی من؟چرا شماها دست از سر من برنمیدارید؟
اینبار رضا سرش را نزدیک صورت مریم برد و دستش را که با عصبانیت تکان میداد گرفت.
مریم لطفا خفه شو دیگه کافیه.
بعد از جایش بلند شد و دست مریم را که گرفته بود محکم بطرف سینه اش هل داد و از در رستوران بیرون رفت.تا چند لحظه مریم مبهوت به نقطه نامعلومی خیره بود و سپس سرش را بین دستهایش گرفت و ارام شروع به گریستن کرد.آن قدر آرام و بی صدا که اگر شانه هایش نمیلرزید متوجه نمیشدم.هاج و واج مانده بودم باید چه میکردم؟اصلا تصور نمیکردم آنها چنی برخوردی با هم داشته باشند.آهسته کنار مریم نشستم و دستم را دور شانه های لرزانش حلقه کردم.نمیدانستم چه باید بگویم که ارامش کند.سردر نمی آوردم که یک خواستگاری معمولی چرا باید انقدر آزار دهنده باشد.چند دقیقه گذشت دستمالی برداشت اشکهایش را پاک کرد و لبخندی بمن زد.
همه جای دنیا همینطوری فرقی نداره کجا باشی.
سکوت کردم تا راحت باشد.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط لیلی |

فصل 3
مریم نگاهی به ساعتش کرد و گفت:ستاره پاشو دیگه زیارت بسه مادر منتظرمونه نگران میشه.
بلند شدیم و دوباره ضریح شاهچراغ رو زیارت کردیم و بیرون امدیم.حالادیگر بطور عجیبی خاله زهره را دوست داشتم.حتی نگاههایش راجور دیگری میدیدم.انگار شهلا تمام عشقش رادر این چشمها گذاشته و رفته بود.سوار ماشین مریم شدیم که پرسیدم:رضا رو دیدی؟
نه کجا؟
ای بابا توی صحن شاهچراغ ایستاده بود فکر کردم دیدیش!بنظرت چرا اومده بود؟
چه میدونم حتما اومده زیارت دیگه مثل ما!
نچ دلیل دیگه ای داشت!
مریم با عصبانیت گفت:مثلا چه دلیلی؟
خب معلومه دیگه اومده بود منو ببینه!
مریم با تعجب پرسید:تو رو؟
آره اومده بود ببینه با چادر مشکلی چه شکلی میشم آخه مردای ایرونی زنای محجبه رو بیشتر میپسندن مگه نه؟
مریم لبخندی زد و گفت:خب میرفتی جلو و یه سلام و علیکی میکردی که بهتر ببیندت.
ای ناشی!اینجور وقتا آدم نمیره جلو وانمود میکنه طرفو ندیده همین طور دورادور یه کم عشوه میاد!
نه بابا خیلی استادی.
چه میشه کرد؟دله دیگه!بفهمی نفهمی داره از این آقا رضاهه خوشم میاد.معلومه ا زاون مرداست که خوب نگهبانی میده.
مریم گفت:خب حالا بریم خونه یا بریم دنبال خرید لباس عروسی؟
با ناز و ادا گفتم:نه حالا زوده به موقعش راستی مریم مانی چرا رفت؟
هنوز جوابم را نداده بود که تلفنش به صدادر امد.نگاهی به ساعتش کرد و گوشی را از کیفش برداشت.
سلام...
...
آره داریم میریم خونه....
....
نه شاهچراغ بودیم شما که انگار خبر داشتی....
....
مهم نیست...
....
آره.
....
دیدمشون البته صحبتهای اصلی با خودته....
....
باشه....اگه لازم بود حتما...
خداحافظ.
گوشی تلفن را درون کیفش انداخت و راه افتاد خواستم سوالم را تکرار کنم اما پشیمان شدم.میدانستم اگر بخواهد حرفی بزند نیازی به اصرار نیست و اگر نخواهد هیچکس نمیتواند وادارش کند.کمی از راه که طی شد مریم با خنده پرسید:چت شده ستاره؟خیال کردی محلت نذاشتم نه شنیدم چی گفتی برسیم خونه خستگی از تنم در بره تعریف میکنم.راستی مامان باهات صحبت کرد؟
آره چقدر مامانت دوست داشتنیه!
خب بنظرت کدوم ما بیشتر بچه پدر و مادرمون هستیم؟من یا مانی یا مهدی؟
چه سوال سختی میپرسی!همه شما برای خاله بچه هاش هستین فقط مانی یه جورایی فرق داره.
مریم خندید:چه جورایی؟
نمیدونم باز هم سوالهای سخت!راستی رضا همون بچه ملیحه و جمال نیست؟
مریم گفت:چرا خودشه دوباره میخوای راجع به رضا حرف بزنی؟
چند سالشه؟
مریم گفت:چیه میخوای بری خواستگاری؟خب مناسبه...سی ودو سه سالشه.
واقعا؟بیشتر بنظر میرسه.
بعد از شام با مریم به اتاقش رفتم.موزیک ملایمی گذاشت و روی زمین نشست و بعد از چند لحظه گفت:دلت میخواد از چی برات حرف بزنم؟
از اون روزهایی که مانی اینجا بود و از اینکه چرا رفت؟
روزهایی که مانی اینجا بود روزهای کودکی من بود.روزهایی که ما خانواده خوشبختی بودیم.کودکی من مملو از لحظات شاد و شیرین بود.اون روزها نمیدونستم چرا مانی برای پدر و مادر انقدر با من و مهدی متفاوته.گاهی اوقات بهش حسودی میکردم اما مانی اونقدر مهربون بود که آدم دلش نمیومد بهش حسودی کنه.از اون بچه هایی بود که هیچ چیز از این دنیا رو برای خودش نمیخواست.شاید مانی هنوز 10 سال نداشت که متوجه شد پسر واقعی پدر ومادر من نیست.من نمیدونم چرا پدرم این بلا رو سر مانی آورد و حقیقت رو بهش گفت.پدر میتوانست خیلی راحت اسم فامیل مانی رو عوض کنه اما اینکارو نکرد.دلایل خاص خودش رو داشت و البته مادر هم باهاش هم عقیده بود.من اون موقع کوچکتر از حدی بودم که متوجه اهمیت موضوع بشم.تنهایی چیزهایی که از اون سالها خیلی راحت در ذهنم ثبت شده مسافرتهای پدر و مانی بود.یکی دو بار هم مادر با اونها همراه شد ولی من و مهدی هرگز همسفرشون نبودیم.در این مواقع ما معمولا پیش عمو یا خاله زری میموندیم.زندگی به روال خودش برگشت با این تفاوت که مانی عوض شده بود.خیلی مهربونتر شده بود.موقع بازی در مقابل من و مهدی بیشتر کوتاه می آمد.خیلی وقتها یکدفعه ساکت میشد من چند سال بعد ماجرا رو فهمیدم.حالا که فکر میکنم میبینم انگار اون وقتها یا شاید در تمام عمرم دختر کودنی بوده ام.پدر اون وقتها زیاد با مانی صحبت میکرد.گاهی اوقات مانی ساعتها د راتاق پدر مینشست و ما نمیدونستیم اونها بهم چی میگین.هر چند گاهی هم زن و مردی به خانه ما می اومدند و یکی دو روز مانی رو با خودشون به هتل میبردند و دوباره برمیگردوندند.بعدا فهمیدم که اونها پدر و مادر بزرگ مانی هستند.کم کم بزرگ و بزرگتر شدیم.مانی برام مثل یک فرشته مقدس و دوست داشتنی بود.از مهدی خیلی بیشتر دوستش داشتم.اون همیشه حامی من بود.با پدر و مادر خیلی مودبانه رفتار میکرد.اونقدر آقا و با محبت بود که در فامیل اونو مثال میزدند.مدتی در آرامش زندگی کردیم تا اینکه مانی دوباره هوای شادیهامون رو ابری کرد.سالهای آخر دبیرستان رو میگذروند که تصمیم گرفت از ما جدا بشه.روز بدی بود وارد خونه که شدم صدای فریاد پدر منو در جا میخکوب کرد انگارداشت با کسی در اتاقش دعوا میکرد.
پدر گفت:من اجازه نمیدم اینکارو بکنی تو حق نداری این بلا رو سر من و زهره بیاری.
بعد صدای مانی رو شنیدم که ارام گفت:پدر خواهش میکنم این فرصت رو به من بده.
امکان نداره اگه تصمیم گرفتی منو نابود کنی هنوز زوده...باید صبر می.
برای منکه عادت داشتم همیشه پدرم رو آروم ببینم صدای فریاد اون و گریه مادر خبر از وضع ناخوشایندی میداد.همینطور مات و مبهوت وسط هال ایستاده بودم که مادر از اتاق پدر بیرون آمد و از دیدن من یکه خورد با ترس پرسیدم:مامان!چی شده؟
مادرم د رحالیکه سعی میکرد اشکهایش رو پاک کنه و جلوی ریزش مداوم اونا رو بگیره گفت:هیچی دخترم ...هیچی.
پس پدر بخاطر هیچی داره سر مانی فریاد میزنه؟مانی کاری کرده؟
مادر گفت:نه مادر جون.....نه.
و مرتب گریه میکرد.اونشب همه ما در سکوت کامل شام خوردیم و من در عالم بچگانه خودم نگران همه بودم نگران اینکه مادرم دیگه نخنده یا پدرم دیگه با ما شوخی نکنه یا اینکه مانی کار بدی کرده باشه و پدر دیگه دوستش نداشته باشه یا اینکه دیگه من و مهدی جرات سر و صدا نداشته باشم و هزار نگرانی بچه گانه دیگه.بعد از شام هر کسی بکار خودش مشغول شد و ساعتی بعد همه خوابیدند.خوابم نمیبرد.مغز کوچکم پر از سوال و قلب کودکانه ام پر از غمهای کوچک بود .خونه ساکت بود.تصمیم گرفتم به اشپزخونه برم و آبی بخورم.از پله ها که پایین آمدم متوجه شدم چراغ اتاق پدر روشنه و نور چراغ از لای د رنیمه باز مثل خطی که با خط کش کشیده شده باشه روی فرش هال افتاده بود.به جای آشپزخونه مثل یک گریه بطرف اتاق پدرم رفتم مشغول صحبت با مادر بود.
پدر گفت:شاید بهتر باشه بذاریم بره.
مادر با گریه گفت:جواب شهلا رو چی بدم؟بهش قول دادم.
ما که نمیتونیم زندانیش کنیم.
هنوز بچه ست خطرناکه دلم آروم نمیگیره.
بچه ست اما مثل محسن لجبازه یاد میاد؟هر کاری که میگفت میکرد.
دیگه بقیه صحبتها رو گوش نکردم متوجه شدم راجع به مانی حرف میزنن اما نمیفهمیدم این اسمهای نا آشنا چه ربطی به مانی دارد.از اون شب تا روزیکه مانی خونه رو برای همیش ترک کرد تقریبا بیشتر از یکسال طول کشید.اما بالاخره رفت و گفت میره تا گذشته اش رو محسن و شهلا رو بیشتر بشناسه.پدر همراه مانی رفت و مادر رو با دل نگرانیهاش غصه هاش تنها گذاشت.روزیکه مانی رفت اصلا قابل توصیف نیست.به اندازه تمام عمر گذشته ام اشک ریختم تنها خاله ام عمه ها و عموها همه توی خونه ی ما جمع شده بودند هیچکس موافق رفتن مانی نبود.همه ی فامیل دوستش داشتند و هرگز به اون به چشم یک بیگانه نگاه نکره بودند.اما اون میخواست و مصر بود که بیگانه باشه قبل از رفتن مادر رو دلداری میداد:مادر جون منکه برای همیشه از شما دور نمیشم.قول میدم همیشه مانی شما باشم.تازه هر روز هم بهتون تلفن میزنم.مراقب خودم هم هستم.خوب غذا میخورم مواظبم سرما نخورم و اگه کوچکترین مشکلی برام پیش بیاد فوری به شما خبر میدم.تازه پدر هم که داره همرام میاد.اونکه تا از وضع من اونجا راضی نباشه برنمیگرده مطمئنم بهتره شما کمی به زندگی من فکر کنید.شما نذاشتید که من هویت اصلیم رو گم کنم من واقعا خوشحالم که شما پدر و مادرم هستید.
بعد مهدی رو صدا کرد و اونو با خودش به اتاقش برد و چند دقیقه ای با هم تنها بودند.من یکریز گریه میکردم مانی چند دقیقه بعد از بالای پله ها منو صدا زد به اتاقش رفتم و لبه تختش نشستم هنوز گریه میکردم.در حالیکه مشغول جمع کردن تعدادی از کتابهایش بود گفت:مریم تو رو خدا گریه نکن تو میدونی من اصلا دارم بخاطر تو میرم؟



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط لیلی |

چی فکر می کردم چی شد! چه برنامه ای داشتم. چی از آب دراومد!
دوباره اسم برنامه مثل اتش داغی روی قلبم نشست. داد کشیدم:
- اصلا من به درد هیچی نمی خورم. پس چرا حرفتو نمی زنی؟ چرا نمی گی؟ چرا ادای مردای مهربون و با گذشت رو درمیاری؟ اصلا از کجا مطمئنی که تقصیر منه؟ برنامه هات به خورد برای فردا، ولی چرا یواشکی؟ چرا رک و راست نمی گی؟ مردی؟ حرفتو بزن، مرگ یه بار شیون هم یه بار! برای تو که دیر نشده، درست هم که خدا رو شکر داره تموم می شه، پس دردت چیه؟ مشکلت چیه؟ من؟ خب یه کلمه بگو راحتم کن. چرا موش و گربه بازی درمی آری؟
علی مات و مبهوت فقط نگاهم کرد. راحت شدم، سبک شدم. رو برگردوندم به خیابون خیره شدم، علی آهسته دستش رو روی پیشونیم گذاشت و گفت:
- زهره ؟ چته؟ مریضی؟ تب داری؟ من که نفهمیدم چی گفتی!
دستش رو محکم پس زدم و گفتم: با این تحصیلات عالیه! هنوز معنی چهارتا جمله ساده رو نمی فهمی؟ چرا، خوبم می فهمی، خودتو به نفهمی می زنی.
رنگ چهره علی عوض شد، فریاد زد:
- دِ لعنتی، نمی فهمم چی می گی؟ مث آدم حرف بزن ببینم. من خرم خنگم، اما باید بفهمم چه غلطی کردم که داری دیوونه ام می کنی یا نه؟
با گریه گفتم:
- فکر می کنی من نمی فهمم چقدر دلت بچه می خواد؟ فکر می کنی رفتیم شیراز حرفهای زن حاجی رو نشنیدم؟ وقتی رضا رو بغل می کنی و می بوسیش باهاش بازی می کنی، خیال می کنی دلم نمی شکنه؟ گمون می کنی نمی فهمم هر روز بیشتر عوض می شی؟ حالا هم قرار مدارهای پنهونی، صداتو شنیدم به رضا می گفتی امروز عموت می خواد ببردت گردش، خوب چرا نمی گی بچه می خوای؟ چرا آزارم می دی؟ بگیر کتکم بزن، سرم داد بکش، ولی...
باز هم گریه کردم، اما علی خندید. با صدای بلند خندید. ماتم برده بود. داد کشیدم:
- چرا می خندی؟
- همین؟... تمام گریه زاری ها برای همین بود؟
- برای من نقش بازی نکن، بسه دیگه. همین موضوع مسخره خیلی زندگی ها رو به هم زده.
آرام دستش رو جلو آورد و دستم رو گرفت. دلم نیامد دستم رو بیرون بکشم، حس با هم بودن همیشه شیرینه. دستم را فشار داد و گفت:
- خیلی دلت بچه می خواد؟
- من؟!
- تموم حرفهایی که زدی حرفای قلب خودت بود نه من. من بچه دوست دارم، درست مثل اکثر مردم دنیا. ولی اینطوری که تو فکر می کنی و حرف می زنی راجع بهش فکر نمی کنم، چرا؟ چون هم من و هم زن خوشگل و دیوونه من می دونیم که یکی هست که همیشه مواظبمونه و اگه چیزی ازش بخواهیم، اون قدر مهربونه که دلش نمی آد نه بگه، به شرط این که صبر داشته باشیم اون بالا سریمون هم صلاح بدونه. هر دومون هم می دونیم که نباید چیزای خوبی که داریم فدای نداشته هامون کنیم.
بعد دستش رو دور شونه هام گذاشت و منو به طرف خودش کشید و با خنده گفت:
- تازه من خودم یه بچه کوچولوی لوس حسود دارم که به بچه همسایه حسودی میکنه! باید اول این بچه رو بزرگ کنم و مطمئنم تا وقتی بچه حسود من بزرگ بشه و دیگه حسودی نکنه، خدا هم بچه های زیاد دیگه ای به من می ده.
با خجالت گفتم:
- پس این برنامه ای که محسن می گفت چی بود؟
- ای بر پدر این محسن، آتیش بیار معرکه، پوستی ازش بکنم!
- طفره نرو علی.
- آها، برنامه..... برنامه این بو که جمال و محسن برای من برن خواستگاری، یه زن بیوه برام پیدا کدن ک تو هر شکم اقلاً پنج قلو به دنیا می آره. اون وقت تموم ناراحتی ها و غصه های من که تو شاهدش بودی تموم می شه!
ماشین رو به حرکت درآورد.
- علی تا نگی ولت نمی کنم.
- تو اصلا هیچ وقت منو ول نکن، من از خدامه، اما باید تا خونه صبر کنی.
از دیدن خونه در اون وضعیت حسابی خجالت کشیدم. علی چندتا از کتابهاش رو برداشت و جلد یکی از اونها پاره شده بود. خندید و گفت:
- اینو برا یادگاری نگه می دارم!
- علی رسیدیم خونه، حالا حرف می زنی یا نه؟
در حالی که می خندید و دستهایش را به هم می زد گفت:
- هیجان به اوج خودش رسیده!
بعد با لخن جدی ادامه داد:
- اول باید این جنگل رو پاکسازی کنی، دیگه هم حرف نباشه. به کارت برس، منم سری به آقا محسن می زنم.
با خودم گفتم نکنه با محسن دعواش بشه. چه غلطی کردم اسم محسن رو بردم! حالا چه خاکی سرم کنم؟
با عجله ای که ناشی از حرص خوردن بود همه جا رو مرتب کردم. داشتم تکه های شکسته استکانها رو توی سطل زباله می ریختم که در باز شد و شهلا وارد شد. با ترس پرسیدم:
- دعواشون شد؟
- کی؟
- علی و محسن دیگه.
شهلا خندید و گفت:
- آره اون قدر همدیگه رو زدن که اشک از چشماشون دراومد! نه بابا غش غش می خندن، چت شده بود؟
- دیوونه شده بودم.
- بیچاره ملیحه کلی گریه کرد. فکر کردیم داری می ری که علی اینطور دتسپاچه شده، چه کار کردی این قدر دوستت داره؟
- اجازه دادم شوهرت براش بره خواستگاری!
شهلا در حالی که بلند بلند می خندید گفت:
- مرگ من؟ کی بسلامتی؟
- اون دنیا، انشا... بشین چایی دم کردم، الان ملیحهه هم پیداش می شه.
چند دقیقه بعد ملیحه در حالی که رضا را بغل کرده بود وارد شد. هنوز نگران بود. با دستپاچگی گفت:
حالت خوبه؟ تو که منو نصف عمر کردی؟
من حواسم به رضا بود. جلو رفتم و بغلش کردم. علی و محسن و جمال با سر و صدا وارد شدند و علی وقتی رضا رو بغلم دید لبخندی زد که معنی اون رو فقط خودم فهمیدم. محسن با شیطنت خندید و در حالی که به من نگاه می کرد گفت:
- همه حاضر باشین برای برنامه امشب. همه مهمون علی اقا هستیم.
گفتم:
- به چه مناسبت؟


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط لیلی |

خنده ام گرفت و ساکت شدم اما به این فکر میکردم که احتمالا این دختر خصوصیات ممتازی داره که اینطور محسن رو بی قرار کرده چند روز بعد محسن برای اولین بار شهلا رو به دیدن من آورد.تنها بودم روزی فراموش نشدنی بود از دیدن شهلا دهانم از تعجب باز موند.شهلا بسیار زیبا بود.چشم و ابروی مشکی بینی کوچک و لبهای گوش آلودی داشت موهاش بلند و موج دار و پوستش مثل مهتاب سفید بود خوش هیکل بو و حرکات ظریفی داشت.اوقدر ملوس و مهربان بود که وقتی بمن سلام کرد حس کردم سالهاست اونو میشناسم.گفتم:پس شهلای خوشگل محسن تویی؟چه زن و شوهر برازنده ای!
با این حرفم یکباره خودش را در آغوشم انداخت و گریه کرد.چه دل نازکی داشت موهاش رو نوازش کردم و گفتم:این محسن بلا گرفته چه سلیقه ای داشت ما که نمیدونستیم.
از همون ملاقات اول من و شهلا رابطه عاطفی خوبی با هم برقرار کردیم و من نه تنها هیچ احساس بدی نسبت به او نداشتم بلکه احساس میکردم اونقدر معصوم است که بشه به خوب بودنش ایمان داشت.
ملیحه و جمال از حضورش راضی نبودند اما شهلا اونقدر مهربون و ساده دل بود که اونها هم به مرور به حضور او خو گرفتند.با اینحال رابطه من و شهلا بهتر و عمیقتر بود.محسن هر روز شیفته تر میشد و شهلا بی قرار تر تا اینکه محسن تصمیم گرفت یه بار دیگه همراه با خانواده اش به خواستگاری شهلا بره.این بود که ما رو تنها گذاشت و به شهر خودش رفت تا با برادر بزرگش که بعد از فوت پدر و مادرش بزرگ فامیل بود به تهران برگرده.
غیبت محسن چند روز طول کشید.شهلا نگران و مضطرب بود .من تمام تلاشم رو برای کم کردن نگرانی شهلا بکار میبستم اما خودم هم نگران بودم و زمانیکه محسن بازگشت غم شهات چند برابر شد.داستان مخالفت خانواده ها تکرار شد و اینبار از جانب خانواده محسن.گرچه محسن تصمیم گرفته بود واقعیت رو به شهلا نگه و به اون گفت که برادرش این روزها بسیار مشغوله و باید منتظر فرصتی باشند که کار اون کمتر بشه اما شهلا با همون نگاه اول همه چیز رو فهمیده بود.هر دوی اونها بسیار نگران و غمگین بودند اما هر چه مخالفتها بیشتر میشد محبت اونها هم صد برابر افزایش میافت.
یکی دو هفته بعد یک شب محسن تنها بدیدن ما آمد کمی نشست از هر دری صحبت کردیم و در بین حرفها رو به علی گفت:علی یه کاری برام میکنی؟
علی گفت:البته تو جون بخواه.
قربون معرفتت برم راستش میخوام تو برام برادری کنی و زهره خانم خواهری.
علی با تعجب گفت:یعنی ما برات بریم خواستگاری؟
آره.
اما محسن جون ما دو تا برای اینکار خیلی جوونیم نیستیم؟
خوب برای یه پیرمرد که به خواستگاری نمیری منم جوونم اصلا شاید بهتر هم باشه چون درد منو میفهمی.
علی نگاهی بمن کرد و خندید:چرا من باید درد تو رو بفهمم؟منکه تاحالا عاشق نشدم.
کتابش رو که دم دستم بود برداشتم و بطرفش پرت کردم کتاب رو در هوا گرفت و گفت:من اصلا دل ندارم دل من مدتهاست یه جایی پنهون شده و پیداش نمیکنم.
علی طفره نرو اب زیرکاه!ما عاشقی رو از تو یاد گرفتیم حالا میری برام خواستگاری یا نه؟
علی من من کرد و گفت:واقعیت اینه که فکر نمیکنم کار درستی باشه معمولا تو اینجور مراسم باید بزرگترهای پسر خانواده اش یا فامیلش پا پیش بذارن.بهتره تو برادرت رو راضی کنی.
اون نمیاد آب پاکی رو ریخت رو دستم.گفت نمیذارم یه دختره قرتی رو وردای بیاری اینجا بشی مایه آبروریزی.هر چی گفتم دوستش دارم به خرجش نرفت.بنظر او دوست داشتن مسخره است.آخر سر هم گفت اگه همچین زنی میخوای خودت برو بگیر دور ما رو هم خط بکش دیگه هم نگو فامیل دارم.خونواده دارم تو هم بشو یه پسر قرتی بی سر و پا مثل همون دختره.از شانس من هر دوی خونواده ها فکر میکنن بی اصل و نسب و زیر بته ایه!
علی گفت:محسن حالا خیال میکنی ما بریم اونجا پدر شهلا موافقت میکنه؟منکه بعید میدونم.
محسن گفت:البته بعیده ولی خب تکلیف شهلا روشن میشه یا با من میاد یا نمیاد خودش خواست شما به دیدن پدرش برید.
علی پرسید:جمال و ملیحه هم که میان؟
فکر نمیکنم.
علی گفت:چرا؟
محسن گفت:چون ملیحه این روزا حالش خوب نیست دارن بچه دار میشن.البته اینا بهانه است...
دیگه حرفهای محسن رو نمیشنیدم.پس چرا ملیحه بمن نگفته بود؟حتما فکر کرده من ناراحت میشم.خب البته که ناراحت شدم.حس کردم علی هم کمی ناراحت شد باز هم غم بچه دار نشدن گریبانم رو گرفت.مدتی بود وجود شهلا و محسن فکر بچه رو از سرم انداخته بود و حالا این خبر دوباره منو بهم ریخت.از خودم بیزار شدم.حسود شده بودم و سکوت علی بیشتر ازارم میداد.او هرگز نامی از بچه نمی آورد و حالا هم ساکت منو نگاه میکرد.صدای علی منو بخودم آورد:زهره زهره...حواست کجاست؟
چی گفتی؟
علی گفت:ای بابا محسن میگه پس فردا خوبه؟
هنوز گیج بودم گفتم:اره خوبه.
در سالن پذیرایی مجلل خونه اشرافی آقای عظیم زاده نشسته بودیم.محسن و علی با کت و شلوار رسمی و منهم برای این روز کت و دامن سبز زیبایی که آنروزها مد شده بود خریده و پوشیده بودم و روسری زیبایی سرم کرده بودم.پدر و مادر شهلا بسیار مغرور روبروی ما نشسته بودند و حس میکردم مادر شهلا با تحقیر به روسری من نگاه میکنه احتمالا در اون خونه فقط کلفتها روسری به سر میکردند.شهلا ارام و سربزیر نشسته بود.موهاش رو ساده روی شونه هاش ریخته و لباس بلندی پوشیده بود که هیکلش رو قشنگ تر نشون میداد.هر چند هر لحظه یکبار نگاه عاشقانه ای به محسن می انداخت.محسن خیلی جذاب و باوقار نشسته بود و لبخندش محو نمیشد.علی سکوت رو کشست و خیلی رسمی و متین گفت:جناب عظیم زاده از اینکه مصدع اوقات شریف شما و خانواده محترم شدیم پوزش میخوام.غرض از مزاحمت ما رو که حتما اطلاع دارید یا اگر مایلید بنده دوباره به عرض برسونم.
عظیم زاده گفت:خیر آقا لزومی نداره اما گویا شما از جواب قبلی من اطلاع ندارید.
البته یه مختصری شنیدم.بنده مطمئنم که انسان فهمیده و با تجربه ای مثل جناب عالی جیزی جز خوشبختی فرزندش نمیخواد و در این مورد جوونای کم تجربه ای مثل ما حق اظهار نظر ندارند.اما جناب عظیم زاده آقای محسن فرزام دارای تواناییهای هستند که ممکنه درست به عرض شما نرسیده باشه ایشون یکی از بهترین دانشجویان دانشکده اند که در اینده بطور قطع یکی از وزنه های علمی این مملکت خواهند بود.دوم اینکه ایشون از نظر مالی هم کاملا متمول هستند با توجه به امکاناتی که دارند رفاه دختر شما کاملا تضمین خواهد شد و سومین موضوع که البته مهمترین اونا هم هست اینکه جناب فرزام علاقه شدیدی به دختر شما دارند که البته این علاقه دو جانبه است و در زمان ما که عصر روشنفکریه از شما بعیده که این اصل رو نادیده بگیرین.در ضمن همه مطالبیکه عرض شد به این نکته هم توجه داشته باشید که آقای فرزام جوان بسیار پاک و با صداقتی هستند.
عظیم زاده گفت:آقای محترم ممکنه کمی از خانواده ایشون برای ما تعریف بکنید.انگار چیزی که برای ما اهمیت نداره اصل و نسب خانوادگیه.گویا شماها خیال میکنید همه کارهای این دنیا بچه بازیه که چهار تا جوون جغله بلند شدید اومدید خواستگاری اونم خواستگاری دختر عظیم زاد!هیچ فکر کردید کجا اومدید؟توهین شما رو نادیده میگیرم اما دختر دردونه ام رو به یه آدم بی کس و کار نمیدم که ببردش دهات همین!


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط لیلی |

به علت فرصت کم همه مشغول بودند؛ کارها به سرعت انجام می گرفت و روزها سریع می گذشت. بزرگترها تصمیم گرفته بودند که شب قبل از رفتن ما، همه مهمانان حاجی باشند و من به عنوان آنها عروس آنها از پدرم خداجافظی کنم و وارد خانه حاجی بشم. به جای لباس عروس، لباس سفید زیبایی که سلیقه علی بود پوشیدم. وقتی خودم را در اینه برانداز کردم خیلی کلافه بودم. نمی دونم چه مرگم شده بود چرا باید تمام نگرانی ها، دلشوره ها و بدبینی ها حالا به سراغم بیادف مگه وقت قحط بود؟ به جای همه صداهای شاد یک همهمه غریب در سرم پیچیده بود. ترسیده بودم و این ترس زمانی بیشتر شد که مادرم گریه کنان رفت و پدرم پیشونیم رو بوسید و با نگاه التماس آمیزی به علی ما را ترک کرد. هلهله ادامه داشت. اما من انگار پشیمان شده بودم. مثل جوجه ای که در باران سرد زمستانی خیس و زمین گیر شده باشد، یک گوشه مچاله شده بودم و می لرزیدم. علی فهمید و به مادر و خواهراش اشاره کرد و گفت:
جشن دیگه بسه، فراموش کردید ما فردا مسافریم و امشب احتیاج به استراحت داریم؟
مادر علی منو به اتاقم برد . گوشه اتاقی که مادرش آماده کرده بود نشستم و مثل مرده ها سرد و ساکت شدم. علی در حالی که از سر و صدای خواهر و برادراش غرغر می کرد لباسش را عوض کرد و بعد انگار تازه متوجه من شده بود گفت:
- زهره چته؟ طوری شده؟
با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد با ترس گفتم: نه.
جلو امد و گفت: زن شجاع منو ببین!
چادرم را که افتاده بود برداشت و به جارختی آویزان کرد و رو به روم نشست و لبخند زد:
- این لولوخور خوره ای که این جا روبه روت نشسته، قراره همیشه مواظبت باشه تا لولوخورخوره های دیگه نخورنت! پس لازم نیست بترسی. حالا هم بلند شو برو بخواب تا فردا خسته نباشی.
مثل بره از جام بلند شدم. چند تا گیره ای که توی موهایم بود حسابی اذیتم می کرد. همیشه یا موهایم باز بود و یا بافته. شروع به باز کردن و بیرون کشیدن گیرسرها کردم. علی پشت سرم آمد که برای باز کردن موهام کمک کند و همین طور که دستش روی موهایم بود آهسته کنار گوشم گفت:

ببینم این دل منو کجا قایمش کردی؟
احساس کردم که دیگه از هیچ چیز نمی ترسم.
وقتی با چند ساک و چمدان وارد ساختمان بلندی شدیم که قرار بود اونجا زندگی کنیم از خستگی نا نداشتم. علی در اتاق را باز کرد و داخل شدیم، یک اتاق نسبتا بزرگ و کثیف که یک اتاق خیلی کوچک به اون وصل بود و در طرف دیگرش آشپزخانه نقلی و سرویس بهداشتی قرار داشت. برای من که قرار بود در یک اتاق خانه حاجی زندگی کنم این جا یک خونه عالی بود. خونه ای که فقط من و علی در اون زندگی می کردیم.
زندگی مشترک ما شروع شد. علی هر روز چیزهای تازه ای که لازم داشتیم می خرید. گاهی هم با هم به خرید می رفتیم. کم کم همه چیز مرتب شد. در رفت و آمدهایی که داشتیم با زن و شوهر جوانی که در واحد کنار ما زندگی می کردند آشنا شدیم. شمالی بودند و مثل ما تازه ازدواج کرده بودند. به نظر من کسانی که در غربت زندگی می کنند قدر دوستانشون رو بیشتر می دونن، شاید همین غربت بود که من و ملیحه زود تبدیل به دوستان صمیمی کرد. من و ملیحه تقریبا بیشتر اوقات با هم بودیم. بهترین روزهای زندگی من همان روزها بود. ما با هم به خرید، گردش و تفریح می رفتیم. کم کم تبدیل به نه تنها دوستان صمیمی بلکه خواهران خوب شدیم. مدتی بود که قرار بود چهارنفری برای گردش به اطراف تهران برویم. جمال خبر داد که یکی از دوستانش هم ما را همراهی می کند. برخلاف علی و جمال که هیچ کدام ماشین نداشتند، این دوست جدید اتومبیلی داشت که اون موقع ها خیلی زیبا و گران بود. خودش هم جوان خوش قد و بالا و زیبایی بود که با جمال و ملیحه همشهری بود. محسن بسیار زود جوش و خودمانی بود و خیلی ساده با همه دوست و صمیمی شد. از اون روزها به بعد بیشتر اوقات ، محسن به دیدن جمال و ملیحه یا من و علی می آمد و کم کم جزئی صمیمی از گروه ما شد. تقریبا یک سال از سکونتمان در تهران می گذشت و ما فقط یکبار برای دیدار از خانواده هایمان به شیراز آمدیم. زندگی مون روند اعادی و معمولی خودش را داشت جز این که هنوز صاحب بچه نشده بودیم. هیچ کدام از ما از این مسئله صحبت نمی کردیم. شاید هر دومون بی انکه دیگری بدونه به این فکر می کردیم که کدام یک مقصر هستیم؟ به ملیحه گفته بودم که فعلا دوست نداریم بچه دار بشیم ولی واقعیت نداشت. رفت و آمدهای محسن کماکان ادامه داشت و من و علی کم کم متوجه تغییر اخلاقش می شدیم. کم حرف شده بود. اغلب اوقات بی حوصله بود. انگار حرفی برای گفتن داشت و نمی گفت. به علی گفتم کاش می شد به محسن کمک کنیم اما علی معتقد بود که باید به محسن فرصت بدیم تا راجع به خودش و زندگیش فکر کنه. گذشت تا چند روز بعد در خانه تنها بودم، علی رفته بود خریدهای خانه را انجام بدهد و جمال، ملیحه را که ناخوش احوال بود به مریض خونه برده بود. صدای در آمد گمان کردم علیه، اما محسن غمگین آشفته پشت در ایستاده بود. سلام کردم و گفتم:
- چی شده محسن آقا؟
محسن گفت:
- علی هست؟
- نه رفته پایین خرید کنه،بیا تو.
دیدم انگار حالش خوب نیست، دویدم و یک لیوان اب سرد آوردم و به دستش دادم:
- اینو بخور آقا محسن بگو ببینم چی شده؟
آب رو گرفت و سرکشید کمی بهتر شد. بعد گفت:
- باید با یکی حرف بزنم.
- بیایید تو الان علی می رسه.
هنوز جمله ام تمام نشده بود که علی رسید و از دیدن محسن یکه خورد. دستش رو گرفت و به داخل آورد. محسن نشست سرش رو روی زانوهاش گذاشت . انگار داشت گریه می کرد. مات و مبهوت شده بودم. علی سکوت کرده بود و به من هم اشاره کرد که ساکت بمونم. چند دقیقه گذشت تا محسن سرش را بلند کرد و بی مقدمه گفت:
- علی می دونی عاشق شدم؟
- یه چیزهایی تو دانشکده شنیدم.
- می دونی عاشق کی شدم؟
- حدس زدم ولی خودت بگی بهتره.
با خودم فکر کردم بهتره تنهاشون بذارم که محسن راحت صحبت کند، گفتم شاید از من خجالت بکشه. رو به علی گفتم:
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط لیلی |

خودم را لوس کردم و گفتم:مریم؟...مریم جون...
زهرمار...چی میخوای دوباره مثل گربه شدی؟
رضا کیه؟
قبلا که گفتم.
نه میخوام بدونم برای تو کیه؟
همونی که گفتم.
اما من فکر میکنم یه جورایی یه ربطی بتو داره از چشماش میفهمم.
هیچ ربطی بمن نداره دیگه هم اگه ساکت نشی همین کاردو فرو میکنم تو شکمت.
تمام بعدازظهر من و مریم به حرفهای دخترانه گذشت.از نوعی زندگیها حرف زدیم.از مدهای جدید از اروپا و از مهدی برادرش که در یزد تحصیل میکرد و از سهیل و سیما اما مریم حتی یک کلمه هم از مانی صحبت نکرد و البته منهم اصرار نکردم تصمیم داشتم فردا همه چیز را از زبان خاله زهره بشنوم.نزدیک غروب بود که رضا پیشنهاد کرد برای شام ما را ببرد بیرون من منتظر ماندم که مریم تصمیم بگیرد و البته مریم با یک نگاه فهمید که چقدر دلم میخواهد از خانه بیرون بروم و غروب دلگیر جمعه رادر خیابانها سپری کنم.لبخندی بمن زد و به رضا گفت:تا نیم ساعت دیگه حاضر میشیم.
و من احساس کردم برق شادی را در چشمهای رضا دیدم.عمو رادی و خاله زهره به بهانه خستگی با ما نیامدند و من میدانستم که آنها میخواهند ما راحت تر باشیم و دغدغه ملاحظه بزرگترها را در حرفها و رفتارمان نداشته باشیم.مریم آنقدر شیک و مرتب لباس میپوشید که حیرت میکردم.گمان نمیکردم این همان مریم شلخته گذشته باشد.نگاهی به لباسهایش انداختم و گفتم:خیلی خوش سلیقه شدی از وقتی اومدم دائم به لباس پوشیدن و رفترا تو دقت کردم باید برام کلاس بزاری.
مرمی گفت:لوس نشو خانم اروپایی من هر کاری هم بکنم ناخن کوچیکه تو نمیشم.زود باش دیگه!اینقدر کرم روی صورتت نمال!چه خبر؟
راستش ارایش این مدلی رو این مدتی که اینجا هستم یاد گرفتم اون جا از این خبرا نیست همه سادگی رو بیشتر میپسندن.
رضا ساعتی ما رادر خیابانهایی که دلم برایشان تنگ شده بود گرداند و بعد برای شام به یک هتل درجه یک برد با سلیقه غذا سفارش داد و در مدت کوتاهی چندین مدل غذای ایرانی که دلم برایشان لک زده بود روی میز بود.کاملا مبادی آداب و متین از ما پذیرایی میکرد و به حرفهایی که شاید برایش هیچ جذابیتی نداشت هم با حوصله گوش میکرد و جواب سوالهای بیشمار مرا مفصل و کامل میداد و من کم کم داشتم از خودم خجالت میکشیدم که چرا در اولین جلسه برخورد احساس کرده بودم با یک پسر دهانی و خجالتی روبرو هستم که میتوانم مسخره اش کنم.در حالیکه الان هر لحظه احترام بیشتری نسبت به او در خودم حس میکنم.
بعد از شام ساعتی د رخیابان زیبا و خلوت قدم زدیم و نزدیک نیمه شب بود که رضا ما را بخانه رساند.
مریم گفت:فردا میرم شرکت میتونی بری به کارهای دیگرت برسی.
مهمونت چی؟
ستاره فردا با مامان قرار داره تا ظهر سرگرمه.
مطمئنی کاری نداری؟
نه حتما میرم.
خب پس از قول من از عمو علی هم خداحافظی کن.
بعد برای من سر خم کرد و ماشین را به حرکت در آورد.مدتی به دور شدنش نگاه کردم و بعد رو به مریم و با شیطنت خندیدم:عجب مرد نازنینه...عجیب نیست خاله زهره و عمو رادی اینقدر دوستش دارن شاید منم عاشقش بشم!
مریم خندید و گفت:از تو بعیده با یه شام و گردش ساده خودتو باختی؟
گفتم شاید نگفتم حتما.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط لیلی |

ستاره ستاره...هنوز خوابی؟پاشو تنبل خانم باید بجای صبحونه برات ناهار بیارم.
سرم را از اتاق بیرون اوردم و گفتم:چه خبرته زلزله؟اومدم.
از پله ها پایین آمدم خاله زهره توی آشپزخانه بود.سلام کردم و پشت میز نشستم و گفتم:پس این کولی خانم کو؟
خاله زهره فنجان چایی را جلویم گذاشت و گفت:برای پدرش چای برده بخور چایی تو سرد نشه.
مگه عمو رادی خونه س ؟
آره عزیزم عمو رادی بازنشسته شده تازه امروز جمعه هم هست تو اتاقشه و طبق معمول داره با کتاباش ور میره.
چند لحظه بعد مریم وارد آشپرخانه شد.لباس خیلی شیکی پوشیده و موهایش را که صاف و سنگین تا کمرش میرسید ساده بسته بود.با لبخند بطرفم اومد و گونه ام را بوسید و گفت:چطوری خوشگل خانم؟دیشب خوب خوابیدی؟
در حالیکه مینشست ادامه داد:صبحونه نخور تا بیدار شی یالا شروع کن که حسابی گرسنمه.
در ضمن خوردن صبحانه برایش از زندگیم در اروپا تعریف میکردم و مشغول خنده و صحبت بودیم تا اینکه خاله زهره وارد شد:مریم مادر ساعت چنده؟چرا رضا نیومده؟
می آد مامان اینم غصه خوردن داره؟حتما دیده مهمون داریم خواسته کمی دیرتر بیاد.
وا...نمیدونم دلم شور میزنه.
شما عادت داری دائم دلت شور بزنه عجیب نیست اما لطفا فقط چند روز چند روز بزارین من ارامش داشته باشم شور زدنا تو بذار برای بعد بذار تا ستاره اینجاست یادم بره کی هستم و چی هستم خب مامان؟خواهش میکنم.
مریم از جایش بلند شد و صندلی را عقب زد و از آشپزخانه بیرون رفت و من مبهوت و خاله زهره غمگین در سکوت فرو رفتیم.چند لحظه بعد منهم بلند شدم.
ببخشید خاله انگار تقصیر منه چش شد یهو؟
خاله زهره که اشک توی چشمش حلقه زده بود به آشپزخانه نگاه کرد و گفت"هیچی مادر تقصیر نداره بچه م همش از بد روزگاره.
مریم توی اتاقش مشغول برس کشیدن به موهایش بود.
پشت سرش ایستادم و با لبخند گفتم:موهای به این بلندی رو چطور تحمل میکنی؟
خندید و گفت:مث نفس کشیدن بهش عادت کردم.
لب تخت نشستم و مشغول تماشای کارهایش شدم.موهایش را ساده بافت جلوی آیینه ایستاد.
یه کم رژ هم به صورتت بمال شدی مث گچ رنگت چرا اینقدر پریده؟چت شده؟
هیچی مهم نیست...خوب شد؟پر رنگ نیست؟
آره خوبه مریم...من مزاحمم؟
کنارم نشست و دستش را دور شانه هایم حلقه کرد و گفت:اصلا عزیزم این چه حرفیه؟بخاطر فشار کار اعصابم داغونه.
بی مقدمه پرسیدم:رضا کیه؟
رضا؟...رضا پسر یکی از دوستای قدیمی باباست.البته حالا یه جورایی هم با من همکاره...یعنی شریکه.
همین؟!
................

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط لیلی |

فصل اول

از باجه تلفن عمومی که بیرون امدم به روی پیرزنی که پشت سرم غرغر می کرد لبخند زدم و به سمت دیگر خیابان حرکت کردم. روی سنگفرش پیاده رو ایستادم و لحظه به اسمان خیره شدم و بعد هوای تمیز را با تنفسی عمیق فرو بردم. من دو هفته پیش پس از شهت سال دوری از وطن برای دیدار با پدر و مادرم به ایران بازگشتم. شیراز و خیابان حافظیه اش برایم پر از خاطرات است، گرچه پدر و مادرم دیگر اینجا زندگی نمی کنند، اما این موضوع باعث کمرنگ شدن علاقه من به شیراز و این خیابان نشده بود. به طرف باغ حافظیه به راه افتادم و به یاد آوردم که چقدر این پیاده رو را در راه مدرسه لگدکوب بچگی هامون کرده بودیم. به نرده های باغ که رسیدم ایستادم. همیشه با یک مداد و یا خط کش در دست که به روی میله ها کشیده می شد از این جا می گذشتیم و من تعداد نرده ها را هم می دانستم. ما سالها پیش در یک خانه قدیمی در یکی از کوچه های به قول برادرم باستانی این خیابان زندگی می کردیم. برادرم سهیل فرزند ارشد خانواده بود که خیلی از این بابت به خودش می بالید و بعد از او سیما خواهرم و من که کوچکترین فرد خانواده بودم. برخلاف سهیل که همیشه رویای رفتن به اروپا را داشت، من عاشق خانه و خیابان و همسایه هامون بودم و بهترین دوستم، دختر یکی از همین همسایه بود. مریم، دختر اقای رادنیا که همیشه او را عمو صدا می زدم. عمو رادی جز مریم دو پسر داشت. از وقتی خیلی کوچک بودیم همبازی های خوب و بعد ها که بزگتر شدیم دوستان صمیمی بودیم و می پنداشتیم که تا اخر عمر با هم هستیم و حتی تصمیم گرفته بودیم وقتی بزرگ شدیم خانه ای بخریم که فقط خودمان دو تا در ان زندگی کنیم، اما زندگی زودتر از ان چه فکرش را می کردیم ما را از هم جدا کرد، زمانی که سهیل دو پایش را در یک کفش کرد که پدر خانه را بفروشد. می گفت« این خونه به درد موزه می خورد. شاید اگر خرابش کنند زیرش پر از کوزه های اشرافی باشه، من روم نمی شه دوستام رو بیارم اینجا. بفروشیدش و با پولش یه اپارتمان شیک بخرید. این جوری خرج رفتن منم جور می شه. خودتون هم از دست جک جونورای این جا خلاص می شید.»
و آن قدر گفت و گفت که پدر و مادر راضی شدند و خانه محبوب من تبدیل به یک اپارتمان شیک شد که تمام تزئینات و وسایلش مد روز بود. خانه جدید انقدر از کوچه قدیمی دور بود که برای من امکان دیدن مریم به ندرت پیش می آمد، بعد هم مدت کوتاهی نگذشته بود که سهیل ایران را ترک کرد. به ظاهر برای ادامه تحصیل، اما واضح بود که قصد برگشتن ندارد و به فاصله یک سال سیما هم به او ملحق شد و هنوز زمان زیادی از رفتن انها نگذشته بود که پدر و مادرم تصمیم گرفتند شیراز دوست داشتنی را ترک کنند و برای ادامه زندگی به بوشهر که در اصل زادگاهشان بود بروند. در بازنشست شده بود و به قول بچه ها که البته مرا جزوشان حساب نکرده بودند هم به دنبال زندگی خودشان رفته بودند، پس دلیل مهمی برای ماندن در شیراز نداشتند و به همین دلیل خانه را فروخته و به شهری که من ابداً دوستش نداشتم و برایم غریبه بود و گرما و شرجی هوا آزارم می داد و مجموعه دلایل باعث شده که خیلی زود پیشنهاد سهیل را برای رفتن از ایران بپذیرم و به انها ملحق شوم. من آنجا زندگی جدیدی را شروع کردم که همه چیزش با اینجا متفاوت بود و من خیلی زود با همه شرایط کنار آمدم و آدم دیگری شدم. اما همیشه دلتنگ روزهای کودکی ام بودم و حالا بعد از سالها دوری امده بودم تا خودم را به سالهای نوجوانی که مرا از ان قیچی کردند، وصل کنم و البته مدام به خودم این امیدواری را می دادم که احتمالا چیز زیادی را از دست نداده ام و پیشرفت من در اروپا بهتر از اینجا بوده است. با این افکار وارد باغ حافظیه شدم. به طرف گلدان های اطلسی پایین پله ها رفتم و محو تماشای آنها شدم و غرق در خاطرات دوران کودکی.
نمی دانم چقدر با خاطراتم کلنجار رفتم که دستی روی شانه ام مرا وادار کرد که بچرخم. چند لحظه خیره به هم نگاه کردیم. مریم بود. همدیگر را بغل کردیم و فکر می کنم اشک هم ریختیم. بعد مریم مرا که مثل کنه بهش چسبیده بودم به زور از خودش جدا کرد و یک قدم به عقب رفت.
مریم گفت:
- مث احمق ها داریم گریه می کنیم، ببینم! خودتی ستاره؟


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط لیلی |

آپلود فایل و عکس" />
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط لیلی |


آخرين مطالب
» قسمت دوازدهم شاید فردا نباشد...
»
» قسمت یازدهم شاید فردا نباشد...
» قسمت دهم شاید فردا نباشد...
» 16 اردیبهشت......؟
» قسمت نهم شاید فردا نباشد...
» قسمت هشتم شاید فردا نباشد...
» قسمت هفتم شاید فردا نباشد...
» قسمت ششم شاید فردا نباشد...
» قسمت پنجم شاید فردا نباشد....
Design By : Pars Skin